حس نوشتن نیست!
می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان مه جلوه می نماید بر سبز خنگ گردون تا او بسر درآید بر رخش پا بگردان مرغول را برافشان یعنی بر غم سنبل گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان ای نور چشم مستان در عین انتظارم چنگ حزین و جامی بنواز یا بگرداندوران همی نویسد بر عارضش خطی خوش یارب نوشته بد از یارِ ما بگردان حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست گر نیستت رضائی حکم قضا بگردانپ.ن.1. از این واضح تر؟! چی بگم دیگه؟! :دیپ.ن.2. کی گفته بود من به فال حافظ خیلی اعتقاد ندارم؟! :دیپ.ن.3. کاش زودتر این کلاس های لعنتی شروع بشن. بلکه فکرم آروم بشه. هرچند میدونم امیدِ واهیه!پ.ن.4. آدم وقتی دست و دلش به نوشتن نمیره، به چه زبونی باید بگه؟! :دیپ.ن.5. !!that's all
+نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت4:30توسط هستی | |
Archives
وصل ممکن نیست توکای مقدس گیلاس خانومی چاپ دوم من و ام اس (ویولت) یادداشتهای یک دختر ترشیده مهرسا نوشت یکتا... (بهناز) تک نهال باغ عشق Specific Design by : Night Skin