|
من در همین ابتدا اعلام کنم که فردا امتحان درس شیرین و بسیار هلوی مدار منطقی دارم و 7، 8، 10 دور جزوه و کتاب رو خوندم ( به عبارتی گاز زدم!! ) و حدود 3000 تا تست زدم به همین دلیل الان بسیار علاف و بیکار می باشم!! ( ریزش سقف!! ) گذشته از این حرف ها با اینکه اعتقاد چندانی به فال حافظ ندارم – با وجود همه ی علاقه ای که به غزلیات حافظ دارم – چند روز پیش پس از مدت ها چشمم به جمال یک عدد دیوان حافظ در کنج خاک گرفته ی کتابخونه ام روشن شد و تصمیم گرفتم محض تنوع هم که شده فال بگیرم که اینم شد نتیجه اش: بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز بود کآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم خب حالا خودتون پیدا کنید پرتقال فروش را!! من رفتم مدارهایی که خوردم و هضم کنم! پ.ن. خودم به شخصه از بیتی که بولدش کردم خیلی لذت بردم! مشت محکمی بود! پ.ن.۲. بنده از همین تریبون استفاده میکنم و وجود هرگونه نسبتی با نویسنده ی پست پایین رو به کلی تکذیب میکنم! ( انقدر از این آدم های افسرده و ناشکر بدم میاد!
امشب ناجور هوای مردن به سرم زده! اینم از آثار شب یلداست؟! دنیا رو چه دیدی؟ شاید شب یلدای من از همه ی شب های سالم کوتاه تر شد! شاید رسیدم به اون آرامش ابدی. شاید تموم شد این زندگی با همه ی سختی هاش. شاید آغوشش رو به روم باز کرد. شاید واسه همیشه بهش پناه بردم. شاید... حلالم کنید بلکه راحت تر به رفتن فکر کنم.
|