تبليغاتX
وصل ممکن نیست؛ همیشه فاصله ای هست!






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


وصل ممکن نیست؛ همیشه فاصله ای هست!



دلم گرفته ای دوست


هوای گریه با من...



میروم. کاش...

+نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت13:14توسط هستی | |


این پست رو در حالی مینویسم که نمیدونم وقتی نوشتنم تموم بشه، کل متن رو دیلیت میکنم یا نه! بیشتر یه تسویه حساب شخصی با خودمه. و از اونجایی که نوشتن همیشه عجیب بهم کمک میکنه، تصمیم گرفتم بنویسم.
بنویسم تا به یاد بیارم ارزش من به اندازه ی تمام دلهایی هست که تونستم شاد کنم یا بار غمی رو از دوششون بردارم. به اندازه ی تمام تلاشی که برای کمک به دیگران کردم. یادم بیاد ارزش من در گروِ حرف دیگران یا برخوردشون نیست و کسی نمیتونه با یه حرف یا برخورد یا هر چیز دیگه ای چیزی از من کم کنه یا چیزی به ارزش و اعتبارم اضافه کنه.
نشنیدم عشق دنیایی ای رو که ابدی شده باشه، مگر از دوری. که اونم به احتمال زیاد به دلیل این بوده که طرفین تا آخرشم به هم دیگه نرسیدن تا از توهم دربیان! :دی
پس اگه بخوام رو علاقه ی دیگران نسبت به خودم حسابی باز کنم، 2 روز دیگه که طرف از توهم دراومد و من رو دید، منم نیست میشم و تمام ارزش و اعتبارم زیر سوال میره! و وقتی خودم رو خودم حسابی باز نکنم و ارزشی واسه وجودم قائل نباشم، نمیتونم توقع داشته باشم کسی بهم بهایی بده. آدما همون قدر میتونن تو رو دوست داشته باشن، که خودت، خودت رو دوست داری، نه بیشتر.
و کات!

+نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت2:42توسط هستی | |


این پست حاصل تراوشات ذهن ( ؟! ) من بعد از یک شب تا سحر سر و کله زدن با فرمول های زیبا و شاعرانه ( !! ) آمار (1) میباشد! پیشاپیش به خاطر بیانِ دلخراش و جمله بندی های بیش از حد شکسته ام شرمندگیِ  من رو بپذیرید!! ( فکر کنم خودِ این جمله حق مطلب رو ادا کرد!! )

مدتیه احساس میکنم تمام باورهام از عشق و دوست داشتن به زیر یه علامت سوال بزرگ رفته! تو تناقضاتی که بین باورهام و واقعیت ها میدیدم، تنها به یه نتیجه ی نسبتا منطقی میشد رسید:
خیلی از ما آدم ها دچار مشکل توهم هستیم! حتی در مورد احساس هامون. و ناخواسته به خودمون و دیگران دروغ میگیم. رو راست نبودن با طرف مقابل یه حرفه، رو راست نبودن با خودمون و احساسمون یه فاجعه! اینکه مدت ها کسی رو دوست داشته باشی و ... بعد یه وقت ببینی خالی شدی از هر احساسی. اون وقت این علامت سوال بزرگه شکل میگیره که: پس چی شد اون همه احساس؟!
تکلیف طرف مقابلم که دیگه مشخصه! میتونه بره یه گوشه بمیره! چون متاسفانه شما تمام این مدت در توهم و تلقین به سر میبردید!!
حرف این عشق های زودگذر که به تقی و توقی نیست و نابود میشن، همینه! مشکل از خودِ عشق نیست! مشکل از ماست که دچار توهم شدیم!

اگه کامنت میذارید، خواهشا با توجه به پست باشه و تک خطی هم نباشه! با تشکر!

پ.ن. این پست به هیچ وجه مخاطب خاصی نداره!

+نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت6:39توسط هستی | |


       از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه     انی رایت دهرا من هجرک القیامه

        دارم من از فراقش در دیده صد علامت     لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

            هر چند کآزمودم از وی نبود سودم     من جرب المجرب حلت به الندامه

            پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا     فی بعدها عذاب فی قربها السلامه

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم      والله ما راینا حبا بلا ملامه

    حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین     حتی یذوق منه کاسا من الکرامه


همین!!

پ.ن. دیوان حافظی که دارم، هدیه ی یه دوست خیلی عزیزه، که همیشه یادش و خاطراتش برام شیرین و آرامش بخشه. جدا از حس خوبی که خوندن غزلیات حافظ بهم میده، حتی به دست گرفتن این کتاب، و نگاه کردن به دستخطی که تو صفحه اول نوشته شده، برام تسکین دهنده است.

نمیدونم هنوز اینجا رو میخونی یا نه، ولی ممنونم به خاطر تمام خوبی هایی که جز با بدی جوابشون رو ندادم.

+نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت10:13توسط هستی | |


چشم من، چشمه زاینده اشک

گونه ام، بستر رود

کاش همچو حبابی در آب

در نگاه تو رها میشدم از بود و نبود

جدای از اعتقادات دینی، محرم همیشه برای من حال و هوای خاصی داشته و همیشه از حس و حالی که برام ایجاد میکنه لذت میبرم. بیشتر از هر ماه دیگه ای تو این ماه به خودم فکر میکنم. خودِ واقعی ام. خودی که خیلی وقت ها از یاد میبرمش و تو روزمرگی زندگی گمش میکنم.
به هر حال توفیقی بود درک حال و هوای این ماه که یک بار دیگه نصیبم شد. امیدوارم تو کوچه پس کوچه های این شب ها پیدا کنم کسی رو که سالهاست گمش کردم...

+نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت0:50توسط هستی | |



در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست


آن  شمع که میسوزد و پروانه ندارد



+نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت10:1توسط هستی | |


میشه تو اوج سختی و تلخیِ زندگی شاد بود...

میشه همه رو بخشید و احساس سبکی و آرامش کرد...

میشه همه رو دوست داشت و برای همه دعا کرد...

میشه چشم ها رو به روی زشتی ها بست و همه چیز رو زیبا دید...

میشه عاشق بود... عاشق زندگی... عاشق لحظه ها... عاشق ثانیه ها... عاشق نفس ها... عاشق تک تک انسان ها...

میشه، اگه خودمون بخوایم، حتما میشه!

بخشیدم. تو رو. خودم رو. خاطرات تلخم رو.

زندگی زیباست...

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

+نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت2:22توسط هستی | |

 من در همین ابتدا اعلام کنم که فردا امتحان درس شیرین و بسیار هلوی مدار منطقی دارم و 7، 8، 10 دور جزوه و کتاب رو خوندم ( به عبارتی گاز زدم!! ) و حدود 3000 تا تست زدم به همین دلیل الان بسیار علاف و بیکار می باشم!! ( ریزش سقف!! )

گذشته از این حرف ها با اینکه اعتقاد چندانی به فال حافظ ندارم – با وجود همه ی علاقه ای که به غزلیات حافظ دارم – چند روز پیش پس از مدت ها چشمم به جمال یک عدد دیوان حافظ در کنج خاک گرفته ی کتابخونه ام روشن شد و تصمیم گرفتم محض تنوع هم که شده فال بگیرم که اینم شد نتیجه اش:

 

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم     فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد     من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم     نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش     که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز     بود کآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می​لافد یکی طامات می​بافد     بیا کاین داوری​ها را به پیش داور اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه     که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

سخندانی و خوشخوانی نمی​ورزند در شیراز     بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

 

خب حالا خودتون پیدا کنید پرتقال فروش را!!

من رفتم مدارهایی که خوردم و هضم کنم!

 

پ.ن. خودم به شخصه از بیتی که بولدش کردم خیلی لذت بردم! مشت محکمی بود!

پ.ن.۲. بنده از همین تریبون استفاده میکنم و وجود هرگونه نسبتی با نویسنده ی پست پایین رو به کلی تکذیب میکنم! ( انقدر از این آدم های افسرده و ناشکر بدم میاد!  )

+نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت17:10توسط هستی | |

 

امشب ناجور هوای مردن به سرم زده!

اینم از آثار شب یلداست؟!

دنیا رو چه دیدی؟

شاید شب یلدای من از همه ی شب های سالم کوتاه تر شد!

شاید رسیدم به اون آرامش ابدی.

شاید تموم شد این زندگی با همه ی سختی هاش.

شاید آغوشش رو به روم باز کرد.

شاید واسه همیشه بهش پناه بردم.

شاید...

حلالم کنید بلکه راحت تر به رفتن فکر کنم.

 

+نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت2:48توسط هستی | |