تبليغاتX
وصل ممکن نیست؛ همیشه فاصله ای هست!






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


وصل ممکن نیست؛ همیشه فاصله ای هست!


 حالم از خیانت و خائن به هم میخوره! ازت بدم میاد! از تویی که لحظه لحظه ی زندگی ات، نفس کشیدنت، محبت کردنت، همه و همه اش، دروغه! خیانته! خیانت به خودت! به احساست! به گذشته و آینده ات! میشنوی چی میگم؟! با تواما!! ازت متنفرم!!

***

چیزی از این بدتر تو این دنیا هست که پر باشی از حرفایی که گفتنی نیست؟! دور و برت پر باشه از آدم، ولی یکیشون محرم واقعی حرفای دلت نباشن؟!

منی که پر از زندگی بودم یه روز، حالا روزهام با روزهای یه مرده تفاوتی نداره! خودمو فریب میدم! به خودم دروغ میگم! اونم چه دروغ هایی!! چی عوض شده؟ نمیدونم! فقط میدونم این قلب لعنتی، خالیه! خالی از عشق! عشق به زندگی.

آرزوی محال من شده شکستن این بغض و ساعت ها گریه کردن. نه به زنده موندن علاقه ای دارم، نه به مردن! یعنی برام فرقی نمیکنه! زنده و مرده اش یکیه!!

گاهی ساعت ها به گذشته فکر میکنم. به احساساتم. به خوشی ها و غم هام. دریغ از یک ذره احساس اگه تو این قلب مرده باشه!! دریغ!!

دلم میخواد بنویسم. همه ی احساسات درونمو. بدون سانسور! بدون ترس از شناخته شدن. شاید این کارو کردم. با یه آدرس دیگه. با یه اسم دیگه. برای دل خودم. برای خالی شدن ذهنم از حجم افکار درونش. برای رسیدن به آرامشی که تو گذر این روزها گمش کردم...

 ***

پ.ن اضافه شده ۳:۴۰ بعد از ارسال پست:

با خودم گفتم حالا هرکی بیاد پستای من رو بخونه با خودش میگه عجب آدم دپرس و مزخرفی!! نمیدونم چرا. ولی همیشه وقتای دلتنگی و خستگی ام دستم به سمت نوشتن میره. اینکه حال و هوای معمول نوشته هام دلسردی و خستگیه، دلیل این نیست که همیشه این طورم! اتفاقا الان شارژِ شارژم!!

کلا حالات و احساسات من نمودارش کاملا سینوسیه!! غیر قابل پیش بینی، حتی برای خودم! 

+نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت0:12توسط هستی | |

نمیدونم تا حالا گیر همسایه ی بی ملاحظه افتادین یا نه؟!! خدا نصیب هیچ کس نکنه!!

الان انقدر اعصابم خورده که کارد بزنی خونم در نمیاد!!

هیچ وقت روز تو خونه از صدای آهنگشون که گوش فلک رو کر میکنه آسایش ندارم! چه ۳ بعد از ظهر، چه ۱ نصفه شب!!!! صدای دعوا و جر و بحثم که دیگه جای خود دارد!!

الانم با اینکه میدونن من کلید راهرو رو ندارم - اینجا ۱۰۰ تا کلید لازم داره واسه در اومدن از خونه! - درو قفل کردن رفتن مهمونی تا شب!! دقیقا تو خونه حبس شدم!! هیچی تو خونه ندارم مثلا قرار بود از بیرون غذا سفارش بدم!! شما جای من بودید چی کار میکردید واقعا؟!!!

خدا بهم صبر بده!!

+نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت15:45توسط هستی | |

 

خواستم بگم دلم از این دنیا و آدم هاش بدجور گرفته. دیدم، دلی نیست!

 

بر گورِ عشق خویش، شباهنگِ ماتمم...

 

+نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت0:52توسط هستی | |