تبليغاتX
وصل ممکن نیست؛ همیشه فاصله ای هست!






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


وصل ممکن نیست؛ همیشه فاصله ای هست!

حجم عظیمی از درد، داره رو قلبم سنگینی میکنه. احساس میکنم فشرده شدم! دلم از همیشه تنگ تره. این اشکامم گواه حرفم!

یه چیزی یا یه کسی رو تو این روزا گم کردم. خلاء حضورش داره عذابم میده. حضوری که دلتنگشم. حضوری که آرامش لحظه هام بود، ولی حالا دیگه نیست! همین نبودنش داره نابودم میکنه، از پا میندازه منو.

امروز از آرامش قشنگ روزا، فقط حسرتش برام مونده. حسرت از دست دادن حضوری که لایقش نبودم. چون قدرشو ندونستم. آرامشی که تو گذر این روزای تلخ جا گذاشتمش. محبت بی دریغی که از دستش دادم. دستایی که دستمو رها کردن. شایدم، من رهاشون کردم...!

 

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه، میخواست بشکند

یک لحظه از خیال پریشان من گذشت

بر شانه های تو، میشد اگر سری بگذارم

و این بغض درد را، از تنگنای سینه برآرم به های های

آن جان پناه مهر، شاید که میتوانست

از بار این مصیبت سنگین، آسوده ام کند...

 

دارم اسمتو فریاد میکنم!! صدای شرمگین منو میشنوی؟! شونه های من طاقت بی پناهی رو نداره! یه بار دیگه ام، دل نالایق منو ببخش!

 

+نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت19:42توسط هستی | |