|
دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر، خسته ام ازین کویر... یه بار دیگه از همه طرف موندم و باز به تو پناه اوردم. باز دل بی قرارم دلتنگ شد و جز تو پناهی واسه دلتنگیام پیدا نکردم. دوباره از خودم، برای تو نوشتم. این دل خسته ام، تاب تحمل نداره باز. اشکای بی پناهم، شونه های محکم تو رو کم میاره. و چه غریب حریم چشمام رو تر میکنن. ولی جسارت تر کردن گونه هامو پیدا نمیکنن! غربتی از این غریب تر؟؟ من که آخه چیزی نخواستم! فقط یه پناه واسه بی پناهی هام. آرزوی محال من همین بود. رویایی که دیگه از دستام دوره. شاید این تنهایی رسم تلخ زندگیه!! شایدم خودم خواستم تنها باشم. آخه هرکسی که لیاقت شریک لحظه های تنهایی شدن رو نداره. همدم بی کسی من تویی. دستای خسته ام دنبال دست پرمهر تو میگردن. بریدم. از این کویر بی مروت بریدم. از این دنیای سنگی. از روزایی که دیگه رنگی از تو ندارن. از شبایی که گرمای دستاتو کم میارم. نگاهتو ازم نگیر. این شونه های خسته زیر بار تنهایی میشکنن... محتاج حضورتم. شکر که مثل همیشه، تو اوج دلتنگی و تنهایی من، باز تو هستی...!! خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر قیصر امین پور
|