|
رفتار من عادی است... رفتار من عادي است اما نمي دانم چرا، اين روزها از دوستان و آشنايان هر کس مرا مي بيند از دور مي گويد: اين روزها انگار حال و هواي ديگري داري ! اما من مثل هر روزم با آن نشاني هاي ساده و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولي مثل هميشه ساکت و آرام اين روزها تنها حس مي کنم گاهی کمي گنگم، گاهي کمي گيجم حس مي کنم از روزهاي پيش قدري بيشتر اين روزها را دوست دارم گاهي - از تو چه پنهان - با سنگ ها آواز مي خوانم و قدر بعضي لحظه ها را خوب مي دانم اين روزها گاهي از روز و ماه و سال، از تقويم، از روزنامه بي خبر هستم حس مي کنم گاهي کمی کمتر گاهي شديدا بيشتر هستم حتي اگر مي شد بگويم اين روزها گاهي خدا را هم يک جور ديگر مي پرستم از جمله ديشب هم، ديگرتر از شب هاي بي رحمانه ديگر بود: من کاملا تعطيل بودم اول نشستم خوب جوراب هايم را اتو کردم تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم با کفش هايم گفتگو کردم ديشب دوباره بي تاب در بين درختان تاب خوردم از نردبان ابرها تا آسمان رفتم در آسمان گشتم و جيب هايم را، از پاره هاي ابر پر کردم جاي شما خالي ! يک لقمه از حجم سفيد ابرهاي ترد يک پاره از مهتاب خوردم ديشب براي اولين بار ديدم که نام کوچکم ديگر چندان بزرگ و هيبت آور نيست اين روزها ديگر تعداد موهاي سفيدم را نمي دانم گاهي براي يادبود لحظه اي کوچک يک روز کامل جشن مي گيرم گاهي صد بار در يک روز مي ميرم حتي يک شاخه از محبوبه هاي شب يک غنچه مريم هم براي مردنم کافي است گاهي نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنايي مي کند گاهي دل بي دست و پا و سر به زيرم را آهنگ يک موسيقي غمگين هوايي مي کند اما غير از همين حس ها که گفتم و غير از اين رفتار معمولي و غير از اين حال و هواي ساده و عادي حال و هواي ديگري در دل ندارم رفتار من عادي است... همیشه واسم سوال بود اینکه قیصر امین پور میگه « احساس میکنم، گاهی کمی کمتر، گاهی شدیداْ بیشتر هستم!!» یعنی چی؟! اما این روزا، دیگه واسم این سوال پیش نمیاد!! چون دارم با تمام وجود اونو حس میکنم! حس های جدید تریم پیدا کردم! جدیداً به شدت احساس میکنم، دیگه خودمو نمیشناسم! با هستی غریبه شدم! هستی ای که شب میخوابه با اونی که صبح بیدار میشه، یه دنیا فرق داره!! انقدر که خودمم به خودم شک میکنم! نکنه من واقعا خودم نیستم؟؟ اگه خودم نیستم، پس کی ام؟ پس هستی ای که فکر میکردم میشناسمش کجاست؟ دارم از خودم میترسم!! تا حالا شده از خودتون بترسید؟! یه عمر با دختری زندگی کردم که به خیال خودم میشناختمش!! درصدد بودم آدمای اطرافمم خوب بشناسم. اما این روزا دارم باور میکنم، من دیگه خودمم نمیشناسم! یعنی یه عمر به خودم دروغ گفتم؟ شایدم این روزا دارم به خودم دروغ میگم! هویتمو گم کردم!! کسی نیست که به من کمک کنه؟! من دچار بی هویتی شدم!!!
|