|
سرگذشت گل غم تا در این دهر دیده کردم باز گفتم او را چو من شکستی هست فریدون مشیری
محمد علی بهمنی
پرستش ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را! ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من ای شعر من، بگو که جدایی چه میکند ای آسمان، به سوز دل من گواه باش ای روشنان عالم بالا، ستارهها آری، مگر كه او به دل اندازدش که من آخر اگر پرستش او شد گناه من عمری مرا به مهر و وفا آزموده است فريدون مشيري
این پرشین بلاگم کشت منو با این قاط زدناش!! کلافه شدم! گفتم بابا بی خیال پرشین بلاگ! سوگند وفاداری که واسش نخوردم! البته اگه شانس منه، 2 روز دیگه این بلاگفا هم میریزه به هم! در هر صورت اینم یه شروع با آخرین پست وبلاگ قبلیم: سلام! یه سلام بعد از...؟ نمیدونم چند ماه. ولی میدونم خیلیوقته که سراغی از این وبلاگ خاکگرفته و متروکم نگرفتم. ولی حالا برگشتم، با یه عالمه حرف واسه گفتن و یه دنیا شعر واسه زمزمه کردن. ولی حجم زیاد حرفا، فرصت حرفزدن رو ازم میگیرن! پس فعلاً به نوشتن همین شعر فوقالعاده از محمدعلی بهمنی اکتفا میکنم. ولی بازم برمیگردم. خیلی زود! او سرسپرده میخواست، من دل سپرده بودم من زنده بودم اما انگار مرده بودم محمدعلی بهمنی اینم آدرس وبلاگ قبلی، که بازم تا یه حدودی میشه از آرشیوش استفاده کرد:
|