تبليغاتX
وصل ممکن نیست؛ همیشه فاصله ای هست!






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


وصل ممکن نیست؛ همیشه فاصله ای هست!

سرگذشت گل غم

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده­ای وا شد
هر چه بر من زمانه می­افزود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکست

گفتم او را چو من شکستی هست
می­کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه می­بینم؟ آه!
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت

فریدون مشیری

 

+نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت22:23توسط هستی | |

 کجا دنبال مفهومی برای عشق می­گردی؟

 تو را گم می­کنم هر روز و پیدا می­کنم هر شب
بدین
سان خواب­ها را با تو زیبا می­کنم هر شب
تبی این­گاه را چون کوه سنگین می­کند آن­گاه
چه آتش­ها که در این کوه برپا می­کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش­ها ... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می­کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می­کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی­کسی­ها می­کنم هر شب
تمام سایه­ها را می­کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می­کنم هر شب
دلم فریاد می­خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی­آزار با دیوار نجوا می­کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می­گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می­کنم هر شب

محمد علی بهمنی

 

+نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت14:36توسط هستی | |

پرستش

 

ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را!
با او بگو حکایت شب زنده
­داریم
با او بگو چه می
­کشم از دردِ اشتیاق
شاید وفا کند، بشتابد به یاریم

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو كه مهر تو از دل نمي­رود

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من، بگو که جدایی چه می­کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم، که از تو به جز ناله برنخاست
راهی بزن که ناله از ین بیش­تر کنی!

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب، همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا، ستاره­ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی­درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید!

آری، مگر كه او به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی­برم
جز ناله­های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من، همه، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیَم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری!

فريدون مشيري 

 

+نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386ساعت11:30توسط هستی | |

 

 

این پرشین­ بلاگم کشت منو با این قاط­ زدناش!! کلافه شدم! گفتم بابا بی خیال پرشین بلاگ! سوگند وفاداری که واسش نخوردم! البته اگه شانس منه، 2 روز دیگه این بلاگفا هم میریزه به هم! در هر صورت اینم یه شروع با آخرین پست وبلاگ قبلیم:

 

سلام! یه سلام بعد از...؟ نمی­دونم چند ماه. ولی می­دونم خیلی­وقته که سراغی از این وبلاگ خاک­گرفته و متروکم نگرفتم. ولی حالا برگشتم، با یه عالمه حرف واسه گفتن و یه دنیا شعر واسه زمزمه کردن. ولی حجم زیاد حرفا، فرصت حرف­زدن رو ازم می­گیرن! پس فعلاً به نوشتن همین شعر فوق­العاده از محمدعلی بهمنی اکتفا می­کنم. ولی بازم برمی­گردم. خیلی زود!

 

او سرسپرده می­خواست، من دل سپرده بودم

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
ده سال دور و تنها، تنها بجرم این که
او سرسپرده می­خواست، من دل سپرده بودم
ده سال می­شد آری در ذره­ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دل­گیر وقتی غروب می­شد
 گویی به­ جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می­شد، وقتی غروب می­شد
کاش آن غروب­ها را از یاد برده بودم

 

محمدعلی بهمنی

 

اینم آدرس وبلاگ قبلی، که بازم تا یه حدودی میشه از آرشیوش استفاده کرد:

www.hasti2002.persianblog.ir

 

+نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت18:55توسط هستی | |