مدتیه دارم به این فکر میکنم که ببندم این وبلاگ رو به کل. ولی به خاطر دلبستگی ای که به اینجا پیدا کردم، شک دارم که این کار رو بکنم یا نه. پس فعلا برای یه مدت نامشخص اینجا نمینویسم. شاید دوباره شروع کردم به نوشتن. شایدم دیگه ننوشتم. ولی اگر هم بنویسم احتمالا سبک نوشتنم و قالب حرف هام تغییر میکنه و شاید یه موضوع خاص پیدا کنه. اینارو گفتم که بگم به کوریِ چشم حسودان کماکان نفس میکشیم!! :دی در ضمن شدیدا به دعاهاتون احتیاج دارم. یه سفری هست که اگه جور بشه خیلی بهم کمک میکنه. همین دیگه. فعلا :)
+نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت12:21توسط هستی |
|
این پست رو در حالی مینویسم که نمیدونم وقتی نوشتنم تموم بشه، کل متن رو دیلیت میکنم یا نه! بیشتر یه تسویه حساب شخصی با خودمه. و از اونجایی که نوشتن همیشه عجیب بهم کمک میکنه، تصمیم گرفتم بنویسم. بنویسم تا به یاد بیارم ارزش من به اندازه ی تمام دلهایی هست که تونستم شاد کنم یا بار غمی رو از دوششون بردارم. به اندازه ی تمام تلاشی که برای کمک به دیگران کردم. یادم بیاد ارزش من در گروِ حرف دیگران یا برخوردشون نیست و کسی نمیتونه با یه حرف یا برخورد یا هر چیز دیگه ای چیزی از من کم کنه یا چیزی به ارزش و اعتبارم اضافه کنه. نشنیدم عشق دنیایی ای رو که ابدی شده باشه، مگر از دوری. که اونم به احتمال زیاد به دلیل این بوده که طرفین تا آخرشم به هم دیگه نرسیدن تا از توهم دربیان! :دی پس اگه بخوام رو علاقه ی دیگران نسبت به خودم حسابی باز کنم، 2 روز دیگه که طرف از توهم دراومد و من رو دید، منم نیست میشم و تمام ارزش و اعتبارم زیر سوال میره! و وقتی خودم رو خودم حسابی باز نکنم و ارزشی واسه وجودم قائل نباشم، نمیتونم توقع داشته باشم کسی بهم بهایی بده. آدما همون قدر میتونن تو رو دوست داشته باشن، که خودت، خودت رو دوست داری، نه بیشتر. و کات!
+نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت2:42توسط هستی |
|
این پست حاصل تراوشات ذهن ( ؟! ) من بعد از یک شب تا سحر سر و کله زدن با فرمول های زیبا و شاعرانه ( !! ) آمار (1) میباشد! پیشاپیش به خاطر بیانِ دلخراش و جمله بندی های بیش از حد شکسته ام شرمندگیِ من رو بپذیرید!! ( فکر کنم خودِ این جمله حق مطلب رو ادا کرد!! )
مدتیه احساس میکنم تمام باورهام از عشق و دوست داشتن به زیر یه علامت سوال بزرگ رفته! تو تناقضاتی که بین باورهام و واقعیت ها میدیدم، تنها به یه نتیجه ی نسبتا منطقی میشد رسید: خیلی از ما آدم ها دچار مشکل توهم هستیم! حتی در مورد احساس هامون. و ناخواسته به خودمون و دیگران دروغ میگیم. رو راست نبودن با طرف مقابل یه حرفه، رو راست نبودن با خودمون و احساسمون یه فاجعه! اینکه مدت ها کسی رو دوست داشته باشی و ... بعد یه وقت ببینی خالی شدی از هر احساسی. اون وقت این علامت سوال بزرگه شکل میگیره که: پس چی شد اون همه احساس؟! تکلیف طرف مقابلم که دیگه مشخصه! میتونه بره یه گوشه بمیره! چون متاسفانه شما تمام این مدت در توهم و تلقین به سر میبردید!! حرف این عشق های زودگذر که به تقی و توقی نیست و نابود میشن، همینه! مشکل از خودِ عشق نیست! مشکل از ماست که دچار توهم شدیم!
اگه کامنت میذارید، خواهشا با توجه به پست باشه و تک خطی هم نباشه! با تشکر!
پ.ن. این پست به هیچ وجه مخاطب خاصی نداره!
+نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت6:39توسط هستی |
|
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه انی رایت دهرا من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامت لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
هر چند کآزمودم از وی نبود سودم من جرب المجرب حلت به الندامه
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم والله ما راینا حبا بلا ملامه
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین حتی یذوق منه کاسا من الکرامه
همین!!
پ.ن. دیوان حافظی که دارم، هدیه ی یه دوست خیلی عزیزه، که همیشه یادش و خاطراتش برام شیرین و آرامش بخشه. جدا از حس خوبی که خوندن غزلیات حافظ بهم میده، حتی به دست گرفتن این کتاب، و نگاه کردن به دستخطی که تو صفحه اول نوشته شده، برام تسکین دهنده است.
نمیدونم هنوز اینجا رو میخونی یا نه، ولی ممنونم به خاطر تمام خوبی هایی که جز با بدی جوابشون رو ندادم.
+نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت10:13توسط هستی |
|
جدای از اعتقادات دینی، محرم همیشه برای من حال و هوای خاصی داشته و همیشه از حس و حالی که برام ایجاد میکنه لذت میبرم. بیشتر از هر ماه دیگه ای تو این ماه به خودم فکر میکنم. خودِ واقعی ام. خودی که خیلی وقت ها از یاد میبرمش و تو روزمرگی زندگی گمش میکنم. به هر حال توفیقی بود درک حال و هوای این ماه که یک بار دیگه نصیبم شد. امیدوارم تو کوچه پس کوچه های این شب ها پیدا کنم کسی رو که سالهاست گمش کردم...